خرید بک لینک

تهران جاي زندگي نبود، حالا بيشتر نيست ...

تقريبا 30 سال پيش از کرمانشاه آمديم تهران
قرار بود خانه اي اجاره کنيم و بمانيم تهران
چند روزي گشتيم دنبال خانه
نه اينکه نبود ، بود اما مادرم ميگفت " تهران اصلا جاي زندگي نيست "
30 سال پيش اين را مامان گفت
اصلا تهران جاي زندگي نبود و حالا بيشتر نيست ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۶ساعت 8:52&nbsp توسط فرزاد |

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 7:11

هیچ چیز مثل لقمه حرام جان و تن را رنجور نمی کند ... راننده کامیون بود بابا مرد لطیف و با احساس اما سخت کوش و با حوصله گاهی مرا با خودش میبرد هر شهری که میرسیدیم قهوه خانه مشخصی میرفت جای خاصی غذا میخورد میگفت این خیلی مهم است که بدانی سر سفره که می نشینی و برکت جه آدمی را به جان میدهی میگفت : هیچ چیز مثل لقمه حرام جان و تن را رنجور نمی کند ... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۶ساعت 13:26&nbsp توسط فرزاد |

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 7:11

خرمالو ... يکي که ميگفت "خرمالو "، از کوره در ميرفت ، عصباني ميشد ، صورتش رنگ خرمالوي رسيده ميگرفت همه مي خنديدند از اين که "خان عمو " حتي از شنيدن اسم خرمالو هم بدش مي آيد حياط خانه عموي بابا اما يک درخت خرمالو داشت که هر يک از ميوه اش مثل عسل شيرين بود خرمالوهاي حيات خانه ي "خان عمو " را کسي نمي چيد يعني کسي جرات چيدنشان را نداشت جز زنعمو آهو آهو خانم هم که يکي يکي آنها را مي چيد، توي سيني ميگذاشت چندتايي به اين و چندتايي به آن مي داد، در واقع همه از اين خرمالوها سهم داشتند يک شب زمستاني خودم از توي حيات توي تاريکي ديدم خان عمو دارد از دست آهو خانه اش خرمالو ميگيرد و ميخورد همه اشتباه ميکردند گمان ميکردند خان عمو خرمالو دوست ندارد خان عمو خرمالوهاي شيرين حيات خانه اشان را که آهو خانوم چيده بود دو تا يکي ميخورد ... + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 10:11&nbsp توسط فرزاد |

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

رمان ...

کاش من نويسنده بودم ، تو نقاش
با هم يک رمان عاشقانه خلق ميکرديم
هرجا من کلمه کم مي آوردم تو رنگ به کاغذ مي کشيدي
يک جاهاي کتاب هم من زير نقاشيها چيزي مي نوشتم
حتم دارم عاشقانه ترين رمانهاي دنيا را
دو نفر خلق کرده اند ...

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 10:12&nbsp توسط فرزاد |

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

مادر ...

دستش مي لرزد
لاغر شده و موهايش سفيد
کم هم ميخوابد
کلا توانش کم شده
نه به اين خاطر که ضعيف است
از بس غصه هاي تک تک بچه ها را "مادر" خورد ...

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 10:13&nbsp توسط فرزاد |


برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

ابراز عشق ... توي زندگي يک کارهايي را بايد کاملا تنها انجام دادهمين ابراز عشق يکي از همان کارهاست هيچ کس هيچ کمکي در ابراز عشق نميتواند به ما بکند بايد به تنهايي با چشمها ، با دهان ، با گوش و با دستان و پاها بتوان به سادگي گفت چه چيزي و يا چه کسي را دوست داريم اين ساده ترين راه ابراز عشق است ... + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 10:13&nbsp توسط فرزاد |

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

کانال تلگرام (( فرزند کوهستان )) ...

کانال تلگرام (( فرزند کوهستان ))

https://t.me/farzandekohestanبا کانال تلگرام (( فرزند کوهستان )) همراهم باشيد

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 10:5&nbsp توسط فرزاد |


برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

چه ضامن خوبيست "زلزله" ?! قبل از زلزله دنبال ضامن بود بابا که وام بگيرد به همه سپرد هيچ کس نمي توانست ضامن بابا بشوديعني بانک قبولشان نمي کرد اما حالا دارند به ضمانت "زلزله" به ما وام ميدهند يعني قولش را داده اند چه ضامن خوبيست "زلزله" براي گرفت وام کاش بابا بود و ميديد کاش زلزله قبل از رفتنش به روستاهاي ديگر ضامن وام ساکنان آنجا بشود مادرم روي نعش بابا صورتش را ميکند و ميگفت اين وام بخورد توي سرشان، حالا نه براي ما خانه ميشود نه مَردخانه ... + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۶ساعت 13:42&nbsp توسط فرزاد |

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

بگذار یک دل سیر برایت بنویسم ... بگذار حالا که بابا قرار است ، پدرم را در بیاورد یک دل سیر برایت بنویسم عیبی هم ندارد این کاغذ هم به دستت نرسد عیبی هم ندارد زهرا این را به جای اینکه به دست تو برساند بدهد به بابا خیلی دوستت دارم شاید ندانی تا امروز از روزی که دیدمت شبی نبوده که با یاد تو نخوابم و خوابت را نبینم از خوابهایم خيلي خوشم می آید تو در همه خواب هایم نوازشم ميکني ، بوسم ميکني ، با موهايم بازي ميکني ، با من حرف مي زني ، دستم را مي گيري خيلي خواب هایم را دوست دارم بگذار حالا که بابا قرار است پدرم را در بیاورد یک دل سیر برایت بنویسم که چقدر دوستت دارم چقدر برایم خواستنی هستی اما دوست دارم یک چیز را اقرار کنم ، تو را هیچ وقت از بابا بیشتر دوست ندارم بابا اولین عشق زندگی من است یعنی اگر بابا را نداشتم حتما اینقدر عاشق تو نمی شدم درست است که تو ، توي خوابهايم نوازشم ميکني ، بوسم ميکني ، با موهايم بازي ميکني ، با من حرف مي زني و دستم را مي گيري اما بابا با همان دست هاي خشک و زبرش هميشه توي بيداريم نوازشم ميکند ، بوسم ميکند ، با موهايم بازي ميکند ، با من حرف مي زند و دستم را مي گيردحالا هم حق دارد يک دل سير مرا بزند حق دارد حسودي کند به کسي که در روياهايم رقيب عشق واقعي او شده خب بابا هم بايد کمي به من حق بدهد عاشق بشوم خب عشق بابا يک مزه را دارد عشق تو يک مزه ديگر ...

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

قفلدر ، رفت و آمد را سنگين ميکند ... خانه ما هيچ وقت درش بسته نبوديعني قفل نبود شبها هم در را که مي بستيم قفلش نمي کرديم يعني پشتش يک چفتي بابا ساخته بود که همان را مي انداختيم که به راحتي باز نشود از ترس دزدي که هيچ وقت به خانه ما نزد . هيچ کدوم از اعضاي خانه دسته کليد توي جيبشان نداشتند خانه ما يک کليد داشت و آن يک کليد هم دست "مادر"م بود که با سنجاق آويخته بودش به کيف پارچه دوزش همسرم جمعه شب حلوا پخت بياد مادرم در خانه همسايه را توي آپارتمان زدم که سهم حلوايشان را بدهم سه بار کليد در قفل چرخيد لاي در باز شد زنجيري هنوز گير دو لنگ در بود سلام سردي رد و بدل شد و با تشکري سردتري حلواي داغ را از من گرفت مادرم خدا بيامرز ميگفت در خانه را نبايد قفل کرد قفلدر ، رفت و آمد را سنگين ميکند قلب خانه به همين رفت و آمدهاست که مي طپد ... + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 10:57&nbsp توسط فرزاد |

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

داستان زني که از يک روز به بعد ديگر نخنديد مرد، سر زن داد کشيد گفت تو با روياهايت داري ذهن بچه ها را خراب ميکني تو روياهاي بچگانه ت را براي بچه ها داستان ميکني تو با اين کار داري آنها را مثل خودت رويا باف ميکني يه خيال باف بيمار اين کار ممنوع آن شب مرد خانه نبود زن براي بچه هايش روياهايش را نگفت داستان ديگري گفت " داستان زني که از يک روز به بعد ديگر نخنديد از يک روز به بعد ديگر با کسي قرار بازي نگذاشت از يک روز به بعد ديگر موهايش را نبافت از يک روز به بعد ديگر شعر نخواند از يک روز به بعد ديگر لباس هاي رنگي نپوشيد از يک روز به بعد ديگر با دخترکي که هميشه شانه به شانه اش همه جا بود خداحافظي کرد از يک شب به بعد ديگر با آيينه قهر کرداز يک شب به بعد ديگر فقط يک زن شد "زن آن شب حرف مرد را خوب گوش کرد ... + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 11:56&nbsp توسط فرزاد |

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

زلزله سلام معلم گفت برايت نامه اي بنويسم ... زلزله سلام معلم گفت برايت نامه اي بنويسم ببخش اگر خطم خوب نيست کمي دستم مي لرزدتقريبا يک ماه است که ناگهاني آمدي بابا و خواهر کوچکم را با خودت بردي يکي گفت اين زلزله برکت است از معلممان پرسيدم برکت يعني چه ؟ گفت يعني "خيلي خوب " من خيلي خوب را بدون بابا و سميه نمي خواهم ... + نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر ۱۳۹۶ساعت 15:59&nbsp توسط فرزاد |

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

صفحه بندی